پیدا





چرا همیشه زن بیشترین هزینه را می پردازد

درخواست حذف اطلاعات

«وقتی رابطه ای لو می رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می پردازد» از میان نامه های رسیده: ژیلوان زندگی مشترک من قبلا دو بار به بن بست رسیده بود و هر بار از صفر شروع کردیم دوباره. حیف بود از دستش بدم. دوستش داشتم خیلی زیاد، اما عملا تو اون مجموعه شرایط زندگی غیرممکن می شد. یه پسر کوچولو داشتم و چون خانواده من و همسرم اصلا براشون قابل قبول نبود ج ما و هر بار سعی می ما رو به هم برگردونن، احساس در گل مانده رو داشتم. نه می شد زندگی کرد و نه می شد جدا شد. یه تنهایی مطلق همیشه حاکم بود و هیچ جوری نمی شد از دستش خلاص شد. تمام دنیام شده بود و ارتباط با دوست هام. شاید تنهاییم موج می زد تو نوشته ها ، توی درددل ها. دوست خیلی صمیمی برادرم بود. متاهل بود، بعد از دوازده سال زندگی مشترک بچه نداشتن. چند بار چند جمله از روی ادب با هم رد و بدل کرده بودیم. یه روز بی مقدمه یه ایمیل ازش گرفتم که می خواست از حسش به من بگه و اینکه این حس سال هاست همراهشه و فکر می کرد می تونه از طریق نوشته ابرازش کنه. عصبانی شدم. نفرین به این زندگی کوفتی که حس تنهایی من، به هر ی این اجازه رو می ده که هر چرندی تو دلشه تحویلم بده. از خودم، از دنیا، از پدر و مادرم و همسرم به شدت متنفر بودم. بیشتر از همه از خودم. خیلی به تندی برخورد و تمام اعتقاداتم رو یادآوری ولی از او اصرار… ازش پرسیدم برای چی اومده، گفت یه عمر زندگی، اگر که بشه. یه روز چند تا اس ام اس ازش گرفتم که به یادتم و اینها. گفتم امکان نداره. گفت من از هیچی نمی ترسم. تو بارت سنگین تر از منه. از شرایط تو می ترسم. می دونم حماقت محض بود. اما نوری بود که تو دلم روشن شده بود. همسرش اس ام اس ها رو دیده بود و مرتب با من تماس می گرفت. نمی خواستم جواب بدم. نمی دونستم دقیق چی باید بگم. تهدیدم کرد به خانواده م میگه، تماس گرفتم و ازش بارها عذر خواستم و بهش گفتم که حق داره ناراحت باشه و قول میدم حلش کنم و این بیشتر یه سوتفاهمه، یه عقده ابراز احساسات و تموم می شه و ازش خواهش بهم اعتماد کنه و یادآوری که به نفع هیچ کدوممون نیست زندگی هامون از هم بپاشه. بهم گفت اصلا براش مهم نیست چه اتفاقی افتاده، فقط می خواد واقعیت ماجرا رو بدونه و اگر ببینه مسئله جدیه بکشه کنار. خواهش که صبور باشه و قول دادم حلش کنم. دو روز بعد تلفن مشکوکی به همسرم شد و همسرم بعد از چند روز بداخلاقی بسیار، پیشنهاد داد که جدا بشیم. از طرفی اون خانم به برادرم زنگ زده بود و جریان رو گفته بود. شرایط وحشتناکی بود، نفهمیدم چرا اون کار رو کرد. در عرض یک ماه در کمال بهت و حیرت خانواده ها ما از هم جدا شدیم، بدون اینکه همسرم حتی یک کلمه حرف بزنه. ما جدا شدیم و مرد عاشق پیشه همچنان سر حرفش بود. از اون طرف اون هم به خانواده خودش و همسرش جریان رو توضیح داده بود و گفته بود که این زندگی تمومه. وسایلش رو جمع کرده بود و از اون خونه رفته بود. خانمش می خواست خودکشی کنه. با اصرار و تهدید و جنگ و دعوا و پادرمیانی خانواده شوهرش رو به خونه برگردوند و برام پیغام گذاشت اگه بخوام با همسرش ارتباط داشته باشم رو پسرم اسید می پاشه. تو آزمایشگاه کار می کرد و می دونستم اون کار ازش برمیاد. همسرش امیدوار بود که بتونه تمومش کنه اما ظاهرا نشد. دو سال از اون داستان می گذره. من از اون رابطه اومدم بیرون و ایشون داره زندگیشو می کنه .سخت بود، اما گذشت. از وبلاگ " ن نده"



عاشق چشم هاش بود

درخواست حذف اطلاعات

داشتم ع پروفایل یکی رو تو تل گرام میدیدم یه دفعه کج کلاه که نگاهش به گوشیم افتاده بود گفت: بیار بیار این کی بود ؟چقدر چشماش شبیه گرگه.وقتی دقت دیدم آررره .چیزی نگفتم زدم ع بعدی باورم نمیشد ع گرگ بود.یعنی یه گرگی که چهره اش تو چهره یه آدم ادغام شده بود (از این ع های فتوشاپی)یعنی خود خانمه میدونست چشماش این مدلیه و بهش افتخار میکرد.



حجم تغییرات

درخواست حذف اطلاعات

سال هزار و سیصد و هفتاد و نه .صدای خنده و خوش و بش دختران در اتاق کوچک خانه ام طنین انداز است.من کودکی دبستانی هستم و در جمع دختر ها با دو تا از همکلاسی هایشان نشسته ام.میخندند و نشریه دیواری درست میکنند.انبوهی از بریده های مجلات و رو مه های مختلف اطرافشان را گرفته است.ناگاه نگاه یکیشان به قسمتی از یک مجله می افتد و آن را بلند میخواند،داستان واقعی راجع به یکی از دانشجویان تهران که در سال دوم یا سوم به اصرار دوستانش و با وجود مخالفت خانواده اش صورتش را بند انداخته...دختر دانشجو شب هنگام مراجعه به خانه و رو به رو شدن با پدرش ،مشاجره شدیدی کرده و به ح قهر خانه را ترک میکند.همان شب به منزل یکی از دانشجویان دختر رفته و آنجا میماند.نیمه شب با صدای پلیس بیدار شده و متوجه میشود دوستش به گمان اینکه او از خانه فرار کرده و به پلیس زنگ زده است. حالا هم انبوه ابراز ندامت های آن دختر پایین آن صفحه چاپ شده .ابراز ندامت از برداشتن موی صورت ابراز ندامت از دعوا با پدر ابراز ندامت از... صدای خنده دختران بلند میشود ... و من میمانم از این همه تفاوت نسل خاطره بالایی واقعیه و من نمیدونم چرا اینقدر دقیق یادمه.



هیچ تو اینترنت اونقدر که فکر می کنید خوشبخت نیست

درخواست حذف اطلاعات

هچ تو اینترنت اون زندگی که شما تو خیال تون ازش درست کردید رو نداره. البته این چیز خوبیه. سوشال مدیاها و هرچیز دیجیتالی دیگه، برای این به وجود اومدن که داده های -تقریبا- ویرایش شده و تر و تمیز رو انتقال بدن. این یعنی هر بیت و بایتی که منتشر می کنیم توسط خود ما به دقت انتخاب میشن. به همین علت ما فقط اون قسمت هایی که دوست داریم رو با دیگران به اشتراک می گذاریم. درسته که این محتوای ویرایش شده می تونه صادقانه و واقعی باشه ولی با این حال فقط یه قسمت کوچیکی از زندگی ماست.به همین علته که ما فکر می کنیم بقیه باهوش تر، موفق تر، باحال تر و خوشبخت تر از ما هستند. من فقط زمانی توییت یا ع تو ایستاگرام منتشر می کنم که چیزی جالب، خنده دار یا با ارزشی داشته باشم. در واقعیت ۹۹٪ از وقت من با مسائل غیر جالب، غیر خنده دار و بی ارزش پر شده. من این واقعیت رو درباره خودم می دونم ولی بازم زمانی که آنلاین میشم و درباره کارهای دیگران می خونم و می بینم، تصور می کنم که اونا بیست و چهار ساعته آدم های متفاوت، و یه جورایی موفق تر و باحال تری نسبت به من هستند. دلیلش اینه که من فقط دارم بیت و بایت های با ارزش اونا رو می بینم. روز من معمولا اینطوری می گذره: به زور از خواب بیدار میشم و معمولا دیر می رسم سر کار، اونجا یه سری کارهای روتین و ل کننده انجام میدم، میرم باشگاه، خسته و کوفته می رسم خونه و شاید اگر خستگی کار و ورزش و راه امونم بده بتونم یکم کار مفید مثل مطالعه و نوشتن انجام بدم. ولی اگر از زاویه فید شبکه های اجتماعی که توش هستم نگاه کنیم، من همیشه دارم غذاهای خوشمزه می خورم، با دوستام بیرونم، تو یه شرکت خیلی عالی با کلی همکار باحال کار می کنم و همیشه تو همایش ها و سمینارهای مفید شرکت دارم. و البته اینایی که گفتم جزئی از زندگی من هستند، اما همه اش رو تشکیل نمیدن. اون چیزی که من توی شبکه های اجتماعی به اشتراک میزارم بخش کوچکی از زندگی منه. البته که من آدم خفنی ام و زندگی خوب و معقولی دارم؛ اما نه به اون اندازه ای که فالوئرهام فکر می کنن. مطمئنم خیلی از افرادی که تصور می کنم زندگی راحت و شگفت انگیزی دارن دقیقا همینطوری اند. بعضی روزها انقدر خسته ام که هیچ کاری نمی تونم انجام بدم. یا بی هیچ انگیزه ای بیدار میشم و میرم سر کار و روزم رو تموم می کنم. گاهی هم کل روز دلم میگیره و مثل آدم های افسرده میرم تو خودم. دارم به سی سالگی نزدیک میشم و به هیچ جایگاه قابل قبولی دست پیدا ن . خیلی از آرمان ها و آرزوهایی که داشتم رنگ باختن یا دارن خاک می خورن. مشکلات کاری و شخصی سال به سال سخت تر و بیشتر میشن و فکر می کنم هیچکدوم از اینا ارزش اینو نداره که تو ۱۴۰ کاراکتر تو توییتر درباره شون چس ناله بنویسم. خب حالا چرا اینا رو دارم میگم؟ فقط می خوام یک شمای کلی براتون ایجاد کنم که بهتر درک کنیم و یادمون بمونه که هیچ زندگی بی نقصی نداره. من ندارم، تو نداری، هیچ نداره. و این کاملا عادیه! همه تو زندگی شون بالا و پایین دارن. همه گاهی بدجوری گند میزنن، اشتباه می کنن، هزار جور بلا سرشون میاد و صد البته اتفاق های خوب و شگفت انگیز هم براشون می افته. اتفاق های بد، فعالیت های ل کننده، چیزهایی که ارزشی نداره بهشون اشاره کنیم؛ اینا هستند که در مجموع باعث میشن ما با ارزش بشیم و اون بیت و بایت ها و تجربیاتی که ارزش اشتراک گذاشته شدن داره رو خلق کنیم. این دست خودمونه که زندگی خوبی داشته باشیم و اونو با زندگی دیگران مقایسه نکنیم. کار سختیه اما ا امیه. هیچ وقت باطن زندگی خودمون رو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنیم. برگرفته از no one on the internet is living the life you think they are نوشته paul jarvi،امین آسوده پ ن :جایی خوندم دیدم مفید هست.



من درخت ها را دوست دارم

درخواست حذف اطلاعات

برداشته درخت گل ده ساله رو از ته بریده.میگم چرا ؟میگه میوه نمیده.میگم چه دشمنی شما با درخت داری .خب میوه نده درخت به این خوشگلی سرسبزی. میگه سر راه بود شاخه هاش تو چشممون میخورد میگم درخت رو هرس میکنن تا بره بالا نمیان با اره بیفتن به جونش.سر ظهر هم یه دست گریه .همه مس ه ام میکنن ولی من این درخت رو دوست داشتم. دوست دارم شب نوشت ها رو ادامه بدم دو هفته ای هست که دارم بهش فکر میکنم اما ... اونی که تو ذهنم میاد خیلی غمگینه. فعلا صبر میکنم نمینویسمش شاید بعدها حال روحیم بهتر بشه جریان داستان عوض بشه



شا ارهای مدرسه

درخواست حذف اطلاعات


بنده تو دوران مدرسه بسیار ریل بودم.کلا مدیریتی میرفتم مدرسه.یعنی وقتی میرسیدم که صف تموم شده بود و در مدرسه رو واسه معلم ها باز گذاشته بودند یا اینکه آ اش بود و با بچه ها میرفتم تو.به همین خاطر همیشه نمره انضباط من الکی کم میشد چون من اصلا بچه شیطونی نبودم
اینجانب اصولا هم دوست نداشتم در مدرسه بخونم.مگر به اجبار و دیگه چه جوری میترسیدم از نگاه مدیر و معاونمون .گاهی حتی حوصله وضو گرفتن نداشتم و همینجور بی وضو میرفتم الکی پچ پچ می ، میپ بیرون .آخه از مدرسه بدم میومد.
من از بوی قالی و موکت خونه متنفر بودم . از اینکه بری اون طرف حیاط تو دستشویی تو شلوغی وضو بگیری یهو جورابت از تو جیبت بیفته کف دستشویی نجس بشه بدم میومد یا اون بوی پا.... یعنی سجده که میرفتی از بوی پای جلویی ....وای وای وای....یعنی اون لحظه ذکر سجده رو بدون نفس کشیدن میگفتم تا هر چی زودتر بیام بالا ا یژن ذخیره کنم واسه سجده بعدی...بوی پا نبود که ..بمب شیمیایی بود.
دیگه دبیرستان که اومدم گفتم چه کاریه من بی وضو برم خونه ... اصلا نمیرم.نترس تر شده بودم.دیگه نمیرفتم فوقش این خودشیرین هایِ مبصرِ خ ر به دست اسمم رو کاغذ مینوشتن و از نمره انضباط کم می .خب می مگه چی میشد .یه سال مربی پرورشی تو جلسه برا مامانها گفته بود اونایی که تو مدرسه نمیخونن و جماعت با رو نمیان کلا تارکه الصلاه هستند .مادرم همونجا گفته بودن اینجوری نیست و دختر من خونه مرتب میخونه ولی از مدرسه بدش میاد و نمیخونه. خب راست میگفت.... من خیلی هم فراموشکار بودم .مثلا چند باری شد رفتم مدرسه میدیدم چقدر امروز سبکم چقدر همه چی خوبه چقدر آزادم.میرسیدم دم مدرسه میدیدم کیف نیاوردم.حالا دوباره برگرد خونه کیف بیار.
یا هیچ وقت برنامه کلاسی نمینوشتم .بعد عید که بعد از بیست روز میرفتیم حالا یادم نمیومد مثلا دوشنبه ها چی داشتیم.گاهی زنگ میزدم از دوستم میپرسیدم گاهی هم که دسترسی نداشتم همون اول صبح چند تا کتاب که احت بیشتر بود رو تو کیفم محض احتیاط میگذاشتم میبردم که معمولا غلط از آب در میومد.
اینهارو تا حالا واسه ی تعریف ن شاید صمیمی ترین دوستم بدونه چون هم میزی ام بود و میدید من چه غلطی میکنم ولی بقیه نمیدونن.
خیلی یت می درست و حس درس نمیخوندم.من ظاهرا بچه درس خونی بودم ولی باطنا نه....واقعا درست نمیخوندم.مثلا عربی یا زبان فارسی این درسهایی که ازشون متنفر بودم همیشه ناخوانده میموند.بارها و بارها خواب دیدم امتحان این دو تا درس رو دارم و نمیدونستم .اه اه اه.
مدیرمون همیشه سر صف میگفت بشینین درس بخونین لااقل درس فرداتون رو بخونید.آخه شما این همه سر کلاس استرس میکشید معلم صداتون نزنه الان جوونید نمیفهمید ده سال دیگه این استرس ها اعصاب تون رو د میکنه تو زندگی کم میارید.راست میگفت.من اگه درست درس میخوندم نبایستی بعد این همه وقت این خواب های چرند پرند رو ببینم که.



شب نوشت های یک پرنسای بی خواب

درخواست حذف اطلاعات


با صدای گریه بچه از خواب بیدار میشم .پسر کوچیکه دوباره ونگ ونگ میکنه، نه ماهش شده ولی هنوز موقع خواب بی قراری میکنه.
شیرین و محمد بچه های بزرگترم خو دند .یه خواب ناز و منم گاهی نگاهشون میکنم و به اون بالا و پایین رفتن هاشون موقع نفس کشیدن خیره میشم و ناخودآگاه لبخندی مهمون لبام میشه . صدای عزیز از اتاق بزرگه میاد، ایران ،ایران خانم کجایی عروس ؟،
عزیز مادر بزرگ شوهرمه.اکبرآقا خیلی دوستش داره.واسه همین دو ماه یکبار چند روزی مهمون ما هست همیشه.
جانم عزیز،اومدم.
دیگه کم کم خنکای پاییز اومده.شب نمیتونیم بیرون تو پشه بند بخو م .تو اتاق میخو م و در و پنجره ها رو هم میبندیم.اما هنوز چراغ و کرسی نیاوردیم .خداروشکر امسال از درست ذغال واسه کرسی معافم .آخه پسرعموی اکبر آقا چشم روشنی تولد مهران برامون کرسی برقی آورد.همینجوری که فکرم مشغوله دوباره صدای ایران ایران عزیز بلند میشه.بدبختی هیچی هم نمیشه گفت مهران کوچولو داره شیر میخوره و میترسم اگه بلند جواب بدم بچه خواب زده بشه.عزیز هم که ماشاءالله گوشش سنگین...
چند هفته پیش عقد علی بود .برادر کوچیکه .چند وقتی بود سر و گوشش میجنبید .تو عروسی صادق اینا به بهونه شام دادن دست خانمها زیاد رفت و آمد میکرد. از شاگرد کوچیکه مغازش هم شنیدم که چند تا جوون سرخوش هم دورش رو گرفتن و کمین اینم با خودشون ببرن الواطی.البته شاگرد گوچیکه لو نمیداد با چند ریال سکه که گذاشتم گوشه مشتش حرفش رو زد.اصلا علی پسر سید و بزرگ محل رو چه به سینما و جاهای ناجور بدتر از اون رفتن..
صدای و نفس بلند کشیدن مهران با بینی گرفته بلند شد بچه خوابش برده بود و ایران نفهمیده بود.
صدای عصا زدن اومد عزیز خانم تا دم در خودش رو رسونده بود .ایران جان چی کار میکنی صدات میزنم ؟میبخشید بچه تو خواب داشت شیر میخورد جواب دادم نشندید.عروس هفته دیگه موعد حلوا پزون منه. نذر دارم هر سال این موقع حلوا درست کنم.حالا هم چند قلم چیز میخوام بی زحمت تا بچه هات خوابن برو واسم ب و بیا.خودم اینجا حواسم به دیزی آبگوشت رو اجاق هست.ایران چادرش رو سر کرد و کیف خوشگلش که از سفر حج براش آورده بود و برداشت و کفش پاشنه بلند رو پوشید و به راه افتاد.هنوز از سر کوچه رد نشده بود که بساط لبو فروش رو دید و یادش افتاد چه قدر زمان سریع گذشت و پاییز زود اومد.تو همین وانفسا با خودش گفت حالا که میرم بازار خوبه برم سر راه مغازه زرگری و گوشواره بته ه ای رو که نگین سرخ داشت هم ببینم.
ایران و شوهرش از اون دسته آدمایی بودن که دستشون به دهانشون میرسید و وضع رو به راهی داشتند.اما خب ثروتمند نبودند.تو دور و زمونه ای که همه مجبور بودن تو خونه ها با قوم شوهر زندگی کنند اینا از خودشون خونه داشتن و سر سفره یه لقمه نون حلال پیدا میشد.اما امان از خواهر شوهرها... که به عقیده ایران زبونشون از نیش مار هم بدتر بود.بدتر از همه خواهر بزرگه شوهرش بود که ایران خدا خدا میکرد شوهر کنه تا بلکه دست از دخ تو زندگی این ها برداره.هنوز با یادآوری اینکه این دختر سر عقد و ید چه ها که نکرد چشم هاش خیس میشد.اینکه ده دوازده نفر خانم های بزرگتر فامیل رو جمع کرد برای ید عقد و فقط یه قواره چادر عروس ید . انگشتر نشون هم که خودشون جلو جلو یده بودند همه این ها دلش رو به درد میاورد.حس میکرد این آدم حس مس ه اش کرده.آخه دختر اگه تو رییس بودی و نمیذاشتی داداشت چیز ب ه چرا این همه آدم جمع کردی که به من بخندن. زیر چادر بگن واسه عروس ک چیزی ن یدن هیچ یه شیرینی نخودچی هم نگرفتن تعارف کنند به ما.حالا همه اینا به کنار محبوبه خانم و چی.با یاد آوری محبوبه با اون کت و دامن ک کرمی و کیف سنگ دوزی شده اش و موهای با ظرافت پیچیده شدش و اینکه با این همه رودربایستی واسه ید دنبالش فرستادن و بعدش این بتول نگذاشت هیچی ب ن... وای حس کرد قلبش داره میاد تو دهنش. گوشه چشمش رو با چادر پاک کرد و رفت تو مغازه خبازی.



شب نوشت های یک پرنسای بی خواب ۲

درخواست حذف اطلاعات

ایران طبق عادت همیشه بلند سلام کرد و رفت داخل مغازه.تو این بین یه صدای آشنا هم جواب سلامش رو داد .نگاه کرد وحید بود .پسر صدیقه.همون که میدونست خاطر خواه اش بوده و بابا سر لجبازی با شوهر حتی اجازه خواستگاری نداد.همه تو فامیل این رو میدونستن.اما ایران ، ایران دختر نجیبی بود .بلا ه دختر سید و بزرگ محل بود.با اینکه بفهمی نفهمی از علاقه وحید خبردار شده بود اما بروز نمیداد. پدرش خیلی روی دخترهاش غیرت داشت .بیرون رفتن دخترها بیشتر واسه بود .حتی سر ید عید و ضروریات هم آقاش خوش نداشت دختر بیرون بره و اگر هم ید میرفتن مادر با هزار حیله و کلک دخترها رو با خودش میبرد .این بود که عشق و علاقه وحید به ایران هیچ وقت از نگاه های معنادار توی دید و بازدید های فامیلی فرا تر نرفت .آقا سیدعلی پدر ایران حتی خوش نداشت دخترها جلو پسر های فامیل هم زیاد بنشینن.فقط سلام و علیک سلام . وحید موقع عقد ایران هم خودش رو گم و گور کرد.یکی میگفت رفته زیارت یکی میگفت رفته به رفقای دوره اجباری سر بزنه و...اما همه احتمال میدادن نبود وحید به خاطر عقد ایران بود. ایران یه من و نیم آرد ید و موقع حساب پول کم آورد و یادش افتاد که فراموش کرده یه ده پولی که زیر میز سماور گوشه قالی قایم کرده بود و برداره و تا ایران رفت حرف بزنه وحید پیش دستی کرد و کل پول آرد و حساب کرد و رو به ایران گفت : دختر خودم با اکبر آقا حساب میکنم.ایران هم تو رودربایستی قبول کرد و با گفتن سلام به برسونید خداحافظی کرد.
وقتی ایران از در مغازه بیرون اومد داشت به این فکر میکرد که چطور پسر بامعرفتی مثل وحید هنوز که هنوزه ازدواج نکرده.مگر نه اینکه هم سن و سالهای اون الان دو تا دوتا بچه دارند ... ایران ته دلش آرزوی خوشبختی وحید رو داشت.با خودش گفت :ای کاش یه دختر خوب خدا قسمتش کنه...بتول! به خودش نهیب زد. نه! ... کی حاضره دختره بد عنق و بد اخلاق و دعوا راه بنداز رو بگیره.درسته بتول سن و خانوادش به وحید میخوره اما هیچ حاضر نیست دقیقه ای این موجود رو تحمل کنه.در ثانی اگه این وصلت جور بشه بتول نزدیک و نزدیک تر میشه و همه فامیل رو به هم میریزه.اون باید فقط زن پسرعموی ناتنی خودش تو کرمانشاه بشه که از اینجا بره.البته عموی ناتنی غیر مستقیم گفته بودن بتول رو نمیخوایم.منتظر ما نباشید.
تو همین فکر ها بود که به خودش اومد دید در مغازه اکبر آقاست.وای چطوری کل بازار رو طی نفهمیدم؟!اکبر آقا نگاهی به ایران بانو کرد و گفت :زن اینجا چیکار میکنی چه خبر شده؟بچه هات کجان؟ایران رفت داخل و گفت پولم تموم شده و بعد جریان حلواپزون عزیز و ید آرد رو گفت و گفت:حالا مونده زعفران و هل و گلاب .روغن هم که از اون روغن کرمانشاهی که عمو فرستاده بود داریم.شکر هم چند ماه پیش که یه پولی عزیز به بتول داده ،بتول پیشتر یده . بی زحمت پول بده تا بقیه م ومات رو برم ب م. اکبر آقا زیر لب غرولندی کرد و آهسته گفت: آخه یکی به این پیرزن بگه تو که خودت نمیتونی دیگه نذر به عهدت نیست.حالا هر چی زن تو فامیل داریم از پیر و جوون و یه لشگر بچه قد و نیم قد سرازیر میشن خونه ما و هی حلوا هم میزنن و حاجت میخوان . چهار تا محل رو حلوا زعفرونی پخش میکنن. آ ش سر ظهر که میشه جز نون و حلوا چیزی واسه خوردن نداریم.ما هم که آواره میشیم چونکه خوبیت نداره میون این همه زن یه مرد بچرخه و گشت بزنه. ایران گفت:اکبر آقا جلو سی چهل نفر آدم که من نمیتونم غذا درست کنم اولا که یه عالمه کار دارم.از آوردن ماهیتابه بزرگه عزیز از خونه خودتون تا جور ظرف و سینی واسه پخش حلوا،جمع ظرف ها از در خونه ها ،یه چایی و ما جلو مهمون ها گرفتن و آهان دوما ، اومد و یکی هوس کرد بلا ه غذا بو داره ،اومد و یکی دلش خواست،یکی حامله بود اصلا یه بچه غذا خواست چیکار کنم.اون موقع یه دیگ غذا هم کم میاد .
همون موقع یه مشتری قدیمی واسه ید پارچه اومد و ایران از فرصت استفاده کرد و پول و گرفت و جیم شد...



شب نوشت های یک پرنسای بی خواب۳

درخواست حذف اطلاعات

ایران حساب کرد که اگر بخواهد بقیه م ومات رو ب ه شاید دیر بشه و بچه ها از خواب نیم روز بیدار بشن.با خودش گفت میرم خونه بتول اینا و زود برمیگردم خونه ام.بقیه ید هم باشه برای فردا . برم ببینم این دخترچند کیلو شکر یده چند کیلو خاکه قند داره یه وقت مثل پارسال نشه که هی بتول گفت شکر زیاده و زیاده و آ ش حلوا کم شیرین شد.این دختر تو همه چی ادعا داره .
در آهنی خانه رو آهسته زد .مادر شوهرش سال ها پیش سر زا مرده بود.پدر اکبر آقا هم سه سال پیش فوت شده بود. بعد فوت پدرشون بتول موند و اصغر .اصغر رو زنش دادند.یه دختری رو همسایه ها معرفی د.یه دختر زحمتکش و کار کن.خلاصه زن زندگی.معصومه هنوز دار قالی تموم نشده بود میرفت نخ می ید واسه قالی بعدی.عزیز دردانه نبود.از خونه پدری همیشه کار کرده بود.احساس ایران به اون یه احساس دو گانه بود.هم دوستش داشت هم نداشت.هم میدونست دختر خوبیه هم حرص میخورد که گاهی اکبر آقا قناعت و زنیت معصومه را به رویش میاورد.هم فکر میکرد زن بدی نیست و هم احساس میکرد چون خونه جدا داره و مجبور نیست با بتول تو یه خونه باشه مورد حسادت معصومه است.
بتول در رو باز کرد.بتول با قد بلند و هیکل چهار شانه و چشم های ریز اش تو چهارچوب ایستاده بود .ایران سلام کرد و بعد تعارف رفت توی خونه .میفهمید بتول داره از پشت سر زیر چشمی چادر مشکی جدیدش رو دید میزنه و لابد همین امشب تا صبح از حسادت خوابش نمیبره.
صدای کوبیدن دفه بر رج های تازه بافته شده قالی از اتاق معصومه می آمد .ایران به اتاق معصومه رفت و بعد از احوالپرسی و چند تا ماشاءالله گفتن به پسرک قنداق شده که گوشه اتاق روی تشک کوچکی خوابانده شده بود، کنار معصومه که بالای دار قالی که بود نشست.
-تازگی این قالی رو شروع کردی؟
-آره،
-خوب دستت تنده !
-جاری چی کار کنیم .دستمون تند نباشه چیکار کنیم.
-ایران با خنده گفت خب کمتر بباف .چیزی نمیشه.خودت رو اذیت میکنی
-معصومه آهی کشید و گفت :قالی میبافیم باز هم تو ج کم خودمون میگذاریم ،بد زمانه ای هست ج و دخل نمیخونه.
ایران گفت :خب کار قالی خوبه اما به اندازه . الحمدالله اصغر آقا هیچ وقت دست خالی نمیاد.به نظرم بیشتر عادت کردی به قالی بافتن.
معصومه از گوشه چشم نگاه معناداری به ایران انداخت و گفت:
ما تو شهرمون پا به پای مرد خونه کار میکنیم .زن باید با هنرش چرخ خونه رو بچرخونه. گرچه اونایی که کار نمیکنن عزیزترند.
ایران یک لحظه عصبانی شد .دستش را مشت کرد و ناخن هایش را در کف دست فرو کرد .نمیدونست معصومه داره از خودش تعریف میکنه یا به ایران طعنه میزنه.
بتول که از اتاق کناری به حرف های دو تا جاری گوش میداد سینی چایی به دست آمد و هنوز ننشسته همینطور که با یه دست به پیشونیش میزد گفت خواهر امان از پیشونی .این پیشونی اگه بلند باشه بخت آدم هم بلند میشه .بعضی ها که تو خونه باباهاشون عزیز کرده بودن هر جا هم برن همین هست .روزی یه مدل میپوشن و سرخاب سفیداب میزنن میان بیرون و ته دلشون هم خبر نمیشه چطور چرخ این زندگی داره میچرخه. ایران باز هم طبق قرارشون با اکبر آقا ، جواب بتول رو نداد و سرش رو پایین انداخت و با خودش گفت زهر بخوره آدم بهتره تا چایی این دختره .با این دستای نشسته و زبون درازش. معصومه سه تا بچه داشت .یه پسر سه ماهه و دو دختر سه ساله وچهارساله.صبح تا شب روی دار قالی بود و بتول غذا درست میکرد و کارهای خونه رو انجام میداد.گاهی هم اگه تو محل عروسی چیزی بود بقچه و روبالشتی عروس های محل رو سوزن دوزی میکرد و پول درمی آورد و بچه ها هم صبح تا شب برای خودشون گشت میزدند و بازی می د و گاهی هم از بتول بابت شیطنت هایشان کتک های سفت و سخت میخوردند. بتول که بالای سر بچه نشسته بود یک دفعه گفت:معصومه دختر هات کجا هستن ؟نرفته باشن بالای پشت بوم؟
معصومه گفت نه دیروز درِ بوم رو قفل زدم .حتما تو کوچه اند یا خونه سکینه خانم با دوقلوها بازی میکنن .
-ایران گفت من تو کوچه ندیدمشون.
بتول چای رو دوباره تعارف کرد و گفت الساعه میرم دنبالشون .
ایران چایی داغ بتول رو خورد و با خوردن چایی گُر گرفت. پاییز بود ولی هنوز بعدازظهر ها گرم بود و آفتاب که از پنجره میت د اذیت میکرد.
منم میرم یه آبی به دست و صورتم بزنم...



شب نوشت های یک پرنسای بی خواب۴

درخواست حذف اطلاعات

خانه پدری اکبر آقا آ ین خانه یک کوچه قدیمیِ بن بست بود . در حیاط خانه حوض بزرگ و عمیقی وجود داشت .بیشتر قسمت روی حوض را تخته گذاشته بودند و شاید یک سوم حوض پیدا بود. دور تا دور حیاط ، باغچه ها پر بود از سبزی کاری و گل و گیاه.بتول هر ایرادی داشت به باغچه خانه حس میرسید. حیاط توسط دیوارهای بلند کاهگلی احاطه شده بود.یک طرف آن چند پیت نفتی خالی روی هم چیده شده و بیل بلندی کنار آن به چشم میخورد.درخت مالو که تک درخت خانه بود تنها گوشه ای جاخوش کرده بود و مثل زنی آبستن سنگین شده و سرتاسر پر شده بود از میوه های کال مالو . کلاغی روی دیوار بلند خانه قار قار میکرد و از لب دیوار به این طرف و آن طرف می پرید . بتول چادر به کمر بسته از کوچه پیدا بود. سراسیمه درِ خانه همسایه سرِ کوچه را میکوبید. مریم دختر چهارساله معصومه هم جلو جلو به سوی خانه می دوید. مریم به محض رسیدن به ِ خانه آمده نیامده تندی دوید کنج حیاط تو دستشویی و در را محکم بست.ایران که حالا لب حوض نشسته بود ابرویی بالا انداخت و زیرلب گفت کمتر خودتو نگه میداشتی. وبعد همان طور که محو تماشای گل حسن یوسف کنار حوض بود آستین هایش را بالا زد و آبی به صورت زد و هنوز مشت دوم آب را به صورتش نزده بود که پارچه پیراهن گل گلی قرمز سفید را زیر تخته حوض دید . بلند گفت :معصومه خانم ،پیرهن زهرا افتاده تو حوض .معصومه انگار که چیزی نشنیده باشه اومد دم در اتاق و گفت :چی؟ -گفتم پیرهن سرخ و سفید زهرا که پارسال براش دوختی افتاده تو حوض .انگاری باد از روی بند رخت انداخته تو حوض. معصومه همینطور که محکم تو صورتش میزد گفت: خودشه .خودِ زهراست.افتاده تو حوض. خدا مرگم بده.... همه جمع بودند.مرد و زن.همسایه ها و آشناها و رهگذران.اکبر آقا با صورت برافروخته و چشمان قرمز بالا سر زنها ایستاده بود .اصغر گوشه ای نشسته بود و سیگار میکشید. ن محله پچ پچ کنان میگفتن چطور بتول و معصومه دو تا زن گنده تو این خونه نفهمیدند بچه تو حوض افتاده. اصغر پدرِ بچه هیچ نمیگفت .اصلا نمیشد فهمید ناراحت هست یا عصبانی .حالش به کل منقلب بود. بتول بیشتر از همه گریه میکرد و جیغ میکشید و صورتش را چنگ می انداخت. ایران که از کار بتول در عجب بود با خودش گفت :بتول که هر روز و هر روز تا این بچه زنده بود نیشگون میگرفت و کتک میزد ،حالا شده دایه مهربان تر از مادر .شاید هم از ترس اکبر آقا بلند بلند گریه میکنه.در همین افکار بود که نگاهش به گوشه حیاط افتاد.معصومه ... از همه نالان تر معصومه بود .صورت سفید بچه را به صورت خود چسبانده و ناله میکرد...



مینگاریم

درخواست حذف اطلاعات

۱/جریان از این قراره که یه فامیلامون دخترش رفته مسافرت.پرسیدن کجاست ؟گفته خونه عموش.بعد خود دختره استوری و پست اینستا گذاشته از اون جایی که رفته. ۲/یکی از دوستامون رفته مغازه یه بنده خدا.فردا شبش دو تا دختر ع پسره رو که از پشت شیشه انداختن آوردن گفتن ببخشید ما ب خج کشیدیم بپرسیم این آقا پسر بی آشناتون بود؟میشه بگین دماغش رو کدوم عمل کرده! حالا این پسر دماغش مال خودشه یعنی کلا بینی خوش تراشی داره. ۳/یه حس خاصی دارم مثل اینکه بتونم ی رو از راه دور تسخیر کنم همچین چیزی .آیا دلتنگی است ؟آیا مغزمان مورد فُشار است؟ ۴/خوش به حال این زنهای عربستان .ای شانس .نکردیم عربستان به دنیا بیایم.اگه عرب بودم بابام برام لامبورگینی می ید تو خیابونای ریاض ویراژ میدادم . ...به سرعت جت همه چی رو دارند آزاد میکنن. ورود به یوم،رانندگی،سفر بدون اذن شوهر،حق تحصیل،اینا همونان که تازه پونزده سال پیش خانم هاشون شناسنامه مستقل گرفتن .به قول یکی:تسمه تایم نکنند حالا



یک قصه

درخواست حذف اطلاعات

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد. " و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی توست ! " گنجشک گفت : " لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی ی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم، کجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خ خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی..." اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...!



شب نوشت های یک پرنسای بی خواب

درخواست حذف اطلاعات


با صدای گریه بچه از خواب بیدار میشم .پسر کوچیکه دوباره ونگ ونگ میکنه، نه ماهش شده ولی هنوز موقع خواب بی قراری میکنه.
شیرین و محمد بچه های بزرگترم خو دند .یه خواب ناز و منم گاهی نگاهشون میکنم به اون بالا و پایین رفتن هاشون موقع نفس کشیدن و ناخودآگاه لبخندی مهمون لبام میشه . صدای عزیز از اتاق بزرگه میاد، ایران ،ایران خانم کجایی عروس ؟،
عزیز مادر بزرگ شوهرمه.اکبرآقا خیلی دوستش داره.واسه همین دو ماه یکبار چند روزی مهمون ما هست همیشه.
جانم عزیز،اومدم.
دیگه کم کم خنکای پاییز اومده.شب نمیتونیم بیرون تو پشه بند بخو م .تو اتاق میخو م و در و پنجره ها رو هم میبندیم.اما هنوز چراغ و کرسی نیاوردیم .خداروشکر امسال از درست ذغال واسه کرسی معافم .آخه پسرعموی اکبر آقا چشم روشنی تولد مهران برامون کرسی برقی آورد.همینجوری که فکرم مشغوله دوباره صدای ایران ایران عزیز بلند میشه.بدبختی هیچی هم نمیشه گفت مهران کوچولو داره شیر میخوره و میترسم اگه بلند جواب بدم بچه خواب زده بشه.عزیز هم که ماشاءالله گوشش سنگین...
چند هفته پیش عقد علی بود .برادر کوچیکه .چند وقتی بود سر و گوشش میجنبید .تو عروسی صادق اینا به بهونه شام دادن دست خانمها زیاد رفت و آمد میکرد. از شاگرد کوچیکه مغازش هم شنیدم که چند تا جوون سرخوش هم دورش رو گرفتن و کمین اینم با خودشون ببرن الواطی.البته شاگرد گوچیکه لو نمیداد با چند ریال سکه که گذاشتم گوشه مشتش حرفش رو زد.اصلا علی پسر سید و بزرگ محل رو چه به سینما و جاهای ناجور بدتر از اون رفتن..
صدای و نفس بلند کشیدن مهران با بینی گرفته بلند شد بچه خوابش برده بود و ایران نفهمیده بود.
صدای عصا زدن اومد عزیز خانم تا دم در خودش رو رسونده بود .ایران جان چی کار میکنی صدات میزنم ؟میبخشید بچه تو خواب داشت شیر میخورد جواب دادم نشندید.عروس هفته دیگه موعد حلوا پزون منه. نذر دارم هر سال این موقع حلوا درست کنم.حالا هم چند قلم چیز میخوام بی زحمت تا بچه هات خوابن برو واسم ب و بیا.خودم اینجا حواسم به دیزی آبگوشت رو اجاق هست.ایران چادرش رو سر کرد و کیف خوشگلش که از سفر حج براش آورده بود و برداشت و کفش پاشنه بلند رو پوشید و به راه افتاد.هنوز از سر کوچه رد نشده بود که بساط لبو فروش رو دید و یادش افتاد چه قدر زمان زود گذشت و پاییز زود اومد.تو همین وانفسا با خودش گفت حالا که میرم بازار خوبه برم سر راه مغازه زرگری و گوشواره بته ه ای که نگین سرخ داشت هم ببینم.
ایران و شوهرش از اون دسته آدمایی بودن که دستشون به دهانشون میرسید و وضع رو به راهی داشتند.اما خب ثروتمند نبودند.تو دور و زمونه ای که همه مجبور بودن تو خونه ها با قوم شوهر زندگی کنند اینا از خودشون خونه داشتن و سر سفره یه لقمه نون حلال پیدا میشد.اما امان از خواهر شوهرا که به عقیده ایران زبونشون از نیش مار هم بدتر بود.بدتر از همه خواهر بزرگه شوهرش بود که ایران خدا خدا میکرد شوهر کنه تا بلکه دست از دخ تو زندگی این ها برداره.هنوز با یادآوری اینکه این دختر سر عقد و ید چه ها که نکرد چشم هاش خیس میشد.اینکه ده دوازده نفر خانم های بزرگتر فامیل رو جمع کرد برای ید عقد و فقط یه قواره چادر عروس ید و نشون هم که خودشون قبلا یده بودن دلش رو به درد میاورد.حس میکرد حس مس ه اش کرده.آخه دختر اگه تو رییس بودی و نمیذاشتی داداشت چیز ب ه چرا این همه آدم جمع کردی که بخندن زیر چادر بگن واسه عروس که هیچی ن یدن هیچ یه شیرینی نخودچی هم نگرفتن تعارف کنند به ما.حالا همه اینا به کنار محبوبه خانم و چی.با یاد آوری محبوبه با اون کت و دامن ک کرمی و کیف سنگ دوزی شده اش،اینکه با این همه رودربایستی واسه ید دنبالش فرستادن و بعدش این بتول نگذاشت هیچی ب ن... وای حس کرد قلبش داره میاد تو دهنش. گوشه چشمش رو پاک کرد و رفت تو مغازه خبازی.



اندر احوالات ما...

درخواست حذف اطلاعات

کج کلاه ب یک ساعت تموم دهنشو باز کرده بود چ و بسته بود هر چه لایق خودش بود به من میگفت.همش هم سر اینکه دیروز عصر به مامانش گفتم فلان جا نمیام که آ سر از ترسم و از اینکه میدونم اینا ول کن نیستن رفتم.با وجود اینکه رفتم اونجا باز نیم ساعت تموم مامانش گلایه میکرد و ول نمیکرد منم هیچی نگفتم ،هیچی...عوضش آ شب پسرش خوب ما رو خج داد هرچی بد و بیراه بلد بود به من گفت .به خدا اینه که آدم میخواد زندگی کنه و گرنه آدم میزد این کج کلاه رو مینداختش بیرون.اصلا یک ذره این بشر فکر نمیکنه من زنشم چند ساله با هم داریم زندگی میکنیم .بی معرفت... بعدم متکا و پتوش رو پرت یه جای دیگه.بهش برخورد .قشنگ ناراحت شد . که بعدش دوباره فاز دوم دعواش رو شروع کرد و حرفای بد زد. سحر اومده میگه پرنسا جونم بلند شو دم اذانه ها...منم از لجش بلند نشدم.جوابش ندادم. دیگم باهاش حرف نمیزنم. صبح هم میخواسته بره بیرون اومده میگه من ب تا حالا خوابم نبرده منم رومو اونور تو دلم یه به جهنمی گفتم. والا به خدا حقته پوستتو م . همش هم سر یک نمیام که به مادرش گفتما .....نخندین به خدا فقط سر همین...بدون هیچ توهینی فقط حرف دلم رو زدم گفتم نمیام...آ ش رفته در خونه مادرش دنبالش دیده نیست یعنی مامانش رفته از لجش نگفته به این...اینم همه رو سر من خالی کرد..منم انگار کفر گفته باشم که گفتم نمیام ....انگار از خط قرمز نظا م عبور کرده باشم یا به مقام عظمایی چیزی توهینی چیزی کرده باشم . میگن این از بدتره.



شام آ

درخواست حذف اطلاعات

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلوی "شام آ " دچار مشکل بزرگی شد:او می بایست "نیکی" را به شکل "عیسی (ع)" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی (ع) که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.روزی در یک مراسم هم سرایی،تصویر کامل " " را در چهره یکی از جوانان یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلوی شام آ تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا ، کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو ، جوان ش ته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند؛ چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از اونداشت.گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند.دستیاران س ا نگهش داشتند و در همان وضع،داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: "کی؟!" گدا گفت: "سه سال قبل، پیش از آن که همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه، آواز می خواندم، زندگی رؤیایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تامدل نقاشی چهره "عیسی" شوم! نیکی و بدی یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام چه زمانی سر راه انسان قرار بگیرند.



روز نوشت

درخواست حذف اطلاعات

بعله امروز روز چهارم ماه رمضان هست و روزه دارای عزیز روزه داریتان مقبول حق و روزه خوارهای گرام هم که حس خوش به حالشان باد .هم در طول روز غذا میخورن و هم سر سفره افطار حضور گرامیشان را گرامی تر میدارند.(البته بگذریم از انی که علی رغم میلشون به هر دلیلی نمیتونن روزه بگیرن) دیروز رفته بودم داروخانه پیرزنی نسخه آورده بود که دارو بگیره.آقاهه یه کم براش توضیح داد و داد دستش .خانمه گفت میشه برام بیشتر توضیح بدی .مرده گفت من که الان گفتم حاج خانم.گفت من سواد ندارم.گفت سواد نداری یک رو که میتونی بخونی رو دارو هات نوشتم بعد با لحن عصبی گفت میخوای باز برات توضیح بدم .خانمه گفت نه دستت درد نکنه و من هم داروی خودم رو گرفتم اومدم بیرون . خلاصه بگم که خیلی بد برخورد کرد .یاد مادرم افتادم .اینجور موقع ها مثل من ت نمیمونه و تذکر میده به اون که داره بد برخورد میکنه.یادمه یه بار رفته بودیم یه مغازه صاحب مغازه یه شاگرد عقب مونده هیکلی داشت.اینقدر بد با این حرف میزد و این رو میکوبید مادرم آ ش در اومد گفت آقا چرا اینقدر با این اینجوری حرف میزنی.یعنی چه؟مردِ هم هیچی نگفت جواب مادرم.بعدش هم کلی اعصاب مامانم به هم ریخت میگفت گناه داره این .گفتم خب بهش کار داده.گفت کار بده دلیل نمیشه اینقدر سرکوفت بزنه بهش. دیگه اینکه من ب فهمیدم اگه ی روزه رو الکی بخوره جریمه هاش چند برابره من اصلا این چیزا رو نمیدونستم.یه بنده خ که مومنه گویا بچش رو صبح به صبح میبره یه جایی و برمیگردونه تا بتونه روزش رو برا امتحاناش بخوره....پس امان از من چیکار کنم این همه روزه قضا رو ...فقط امیدم به بخشش خداست..



افکار من

درخواست حذف اطلاعات

ظهری به کله ام زده بود اسم وبلاگیم رو عوض کنم بذارم ''اختر'' لا مصب ابهت عجیبی داره.یعنی محاله بری جایی کامنت بذاری جوابتو ندن... رفتم آلرژی دیدم همه عین من هستن.صداشون گرفته هست و همه هم سرفه میکنن.اینقدر جالب بود همه با صدای دورگه که هیچ هفت هشت رگه از نوبت میخواستن.هیچ هم نمیتونست حرف بزنه چون همه رسما داشتن خفه میشدن.فقط همه به همه زل زده بودن. میگرفتم جالب میشد نه؟



گشنمه

درخواست حذف اطلاعات

آقا من گشنمه.اینا صبح تا حالا دارن جلو من چیزی میخورن. یادش بخیر یه زمانی بود تو خونه میخو دم مامانم افطاری درست میکرد.روزهای زمستونی کوتاه نصف بیشترش که مدرسه بودیم سه ساعت باقی مونده رو هم استراحت میکردیم.مادرم هیچ کاری نمیداد انجام بدم میگفت روزه ای خسته میشی.حالا بیاد ببینه زبون روزه تازه سفره صبحونه ناهار هم باید بندازم.با این روزهای بلند که هر چی نگاه میکنی به ساعت کش میاد. چند روز پیش یه فایلی اومد برام مناجات سحر سید جواد ذبیحی.زمان های قدیم از رادیو پخش میشده.نکته جالبش اینه که آواز به زبان فارسی هست وبسییییارزیبا. حال ندارم آپلود کنم .تو گوگل سرچ کنید میاد براتون.



دورهمی زورکی

درخواست حذف اطلاعات

در ترافیک عجیبی گیر کرده بودیم. خیابانی که هیچ موقع سال ترافیک نداشت ماشین پشت ماشین به هم چسبیده بود. بعد از طی مسیر رسیدیم سر میدان دیدیم که مراسم شربت خوران دارد اجرا میشود و ترافیک به این خاطر به وجود آمده است .در خیابان بعدی جماعتی دبه به دست مشاهده نمودیم.بلی آش میدادند.ماه شعبان است و ولادت پشت ولادت. نمیدانم میدانید یا نه اینکه شعبان اصلا شهادت ندارد .همه اش ولادت است و جشن.جا دارد یادی از جمله تاریخی خودم م که :شعبان بهترین ماه قمری هست ولی یه ایراد بزرگ دارد آن هم اینکه بعدش ماه رمضان است. رفتیم مهمانی. مهمانی دورهمی خانمانه بود.کج کلاه را بیرون گذاشتیم و گفتیم برو پیش رفیقت. مهمانی بد نبود ولی به من زیاد خوش نگذشت. اما حسابش را ید هشت نه تا بچه شیطون به جون هم افتاده اند و مادران هزار ماشاءالله ریل و بی خیاااال که اصلا طی این چهار ساعت مهمانی نپرسیدند بچه ما کجا هست .زنده است یا مرده.چکار دارد میکند.اما من، سه ساعت از چهار ساعت مهمانی بنده به بچه پاییدن گذشت.یک ساعت باقی مانده هم به ظرف شستن...آ ش هم نفهمیدیم چجوری شام خوردم چجوری آمدم بیرون. صحبت از رای و انتخابات و انصراف آقای قاف بود.یکی از خانمها گفت ما به خاطر وعده پانزده میلیونی وام به ازای هر نفر میخواستیم به ایشان رای دهیم چرا کنار رفت. دیگری گفت چون ما میخواهیم آقای ح.ر نشود به آقای الف.ر رای میدهیم.آن یکی میگفت الف.ر را رای بدهید ایشان بهتر از همه است.بنده حرفی نزدم. خیلی وقت است یاد گرفته ام هیچ نگویم .هر کاری میخواهند ند.سر شام صحبت از چگونه پختن یک زرشک پلوی مجلسی مشتی شد.تجربیاتشان را شِیر مینمودند.باز هم هیچ نگفتیم.اینجا هم جایی است که نباید ابراز فیوضات کرد.بعد صحبت از تعداد بارداران مجلس و وقت زایمانشان رسید و بعد هم تک و توک صدای گریه بچه ها مثل پیام بازرگانی پِلِی میشد.بچه های بی مادر بلا ه یا سرشان یا کمرشان زمین میخورد.بعد هم صحبت از هر دری شد از طریقه درست ساییدن زعفران بگیر تا آمار سایز همدیگر را گرفتن.بعد هم بحث به مو و ریزش مو کشید و آ سر با ظرف یکبار مصرفی از غذا برای وابستگانِ مردِ در خانه، ساعت یازده ونیم شب حاضر به ترک مهمانی شدند.بنده هم له و خسته نمیدانم چطور حال داشتم اینهمه بنویسم...



خواب

درخواست حذف اطلاعات

ب در عالم خواب ، رفته بودم کفش فروشی .یه کفش انتخاب و خواستم بپوشم.دیدم راحت نمیشه پوشید خودم رو یکم عقب کشیدم و جا به جا ... آخ... افتادم.. یه دفعه دیدم یکی داره میگه طوری نیست دستت رو بده به من، طوری نیست دست رو بده ...اول گفتم خدایا این کیه دیگه تو کفش فروشی میگه دستت رو به من بده ...با چشمای نیمه باز دیدم کج کلاهه..بعله از تخت افتاده بودم و برخورد کمر من با میز کنار تخت آنچنان ص ایجاد کرده بود که کج کلاه رو با اون خواب سنگین و س مانندش بیدار کرده بود .صبح تا حالا هم یه ور کمرم درد میکنه.



حس مبهم

درخواست حذف اطلاعات

امروز برای یدن وسیله ای میخواستم به جایی بروم.بعد از ظهر ماشین رو برداشتم و رفتم.وقتی رسیدم چون سرتاسر خیابان طرح بود نمیتونستم پارک کنم.همه جا هم پارکبان ایستاده بود.به راهم ادامه دادم و کلی راه توی ترافیک رفتم تا به چهار راه رسیدم.به محض اینکه به راست پیچیدم ..وای پلیس گفت خانم وایستا..گفتم چرا؟گفت میام بهت میگم.اومد و گفت خودت کمربند نبستی تازه سرنشین جلوت هم هست که فقط چهل هزار تومن جریمه اونه.من تازه یادم افتاده بود خودم کمربند نبستم... یه نگاه به آقا و با ص حزن انگیز گفتم آقا تو رو خدا زیاد جریمه ننویس ....شوهرم دعوام میکنه..گفت؛گواهینامه.گواهینامه رو دادم و اومد گفت بیا خواهر ده تومن نوشتم.منم خوشحال شدم گفتم آقا دستت درد نکنه و راه افتادم.صد متر جلوتر پیچیدم تو یه فرعی تا پارک کنم.که یهو شروع کرد قطره قطره از چشمام اشک بیاد.میدونم کارم بچگانه بود ولی اون لحظه گریه ام میومد.گریه من بخاطر ده هزار تومن نبود.دوست داشتم گریه کنم.تو همون لحظات غم انگیز یه جای پارک گیرم اومد.اما بعد یادم افتاد اینجا به اونجا خیلی دوره.دوباره راه افتادم و بلا ه یه جا کج و کوله پارک .وسیله را یدم و رفتم به خانه. یک ساعت بعد داشتم تلفنی به کج کلاه میگفتم گریه .گفت: چرا گریه کردی؟ (غیرتش گرفت) اشتباهی فکر کرد جلو پلیس گریه .گفتم نه برا خودم پشت ماشین گریه . یه آهانی گفت و تازه یادش افتاد من چرا اون وسیله رو بی اجازه یدم و چیز واجبی نبود و تازه سفره دلش باز شد که من همه کارم بدون اجازه اونه و...و من هم جلو ی بودم خداحافظی و تصمیم گرفتم از این بعد هم تنهایی ید بروم و به پلیس های مهربان راهنمایی رانندگی حس احترام بگذارم.